خسته... تنها... به صندلی تکیه داده ام...

به دیواری پر از قاب های خالی نگاه میکنم...

صدای یکنواخت تیک تیک ساعت... ویرانگر سکوت مبهم اتاق...

 

در پی آرامش... آرامشی ابدی...

آیا این همان جهنم موعود است...؟

یا پیش درآمدی بر حضور دائمی در دوزخی جاودان...!

 

غروب آفتاب بشارت تاریکی سرد اتاق را میدهد...

و من هچنان خیره به دیوار...

منتظر...

 

تا لحظه پرواز...

تا دیار موعود...

                      تا هیچ....