پروردگارا...
معجزه ای کن...
من دارم ایمانم را هم از دست می دهم!!!
پروردگارا...
معجزه ای کن...
من دارم ایمانم را هم از دست می دهم!!!
لحظـــه ها را گذراندیـــــم
غـــم ها را مــــــــزه کردیــم
دلتنگــی ها را چشیدیـــــــــــــــم
حســ ـــــ ــــــــــ ـــرت ها را خوردیـــم
و سالــی دیگـر
این چنیــن رو به پـایـان رفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هـان ای دل !
جـام دلتنگــــــــــــــــــــــــــــــــی را بیـــاور
جرعـــه ای از شـــراب ِ حســــرت را بریـز
حــال بیــا و کنـــارم بنشیــن
پیکــــــ ِ غــم ها را بـالا ببـر
و با نقــابی از لبخنــــــــد بنــوش حســرت ها را
بـزن به سلامتــی ِ
روزهـــایی که با بــی قـــراری گذشــت
بـزن به سلامتــی ِ
شــب هایی که با خیـــال های ِ عاشقـــــانه ات سپـری گشـت
بـزن به سلامتــی ِ
بغــــض هایی که تـه ِ گلـــویت جــا مــاند
بـزن به سلامتــی ِ
اشـک هایی که دشــــــــ ـــــــــت ِ گونــه هایت را آبیـــاری کـرد
بـزن به سلامتــی ِ
کاســه ی صبـــــــــــری که لبریــز شـد
بـزن به سلامتــی ِ
دلتنگـــــــ ــــــــ ــــی هایی که مساحـت ِ زندگیـــت را پـُـر کـرد
بـزن به سلامتــی ِ
تنهـــایی هایی که تنهـــــایت نگذاشــت
بـزن به سلامتــی ِ
نقـــاشی هایی که دَرد را خـــوب کشیــد
بـزن به سلامتــی ِ
آغـــوشی که سهــم هـم آغـــوشی هایت نشــــــــــــ ــــــــــــــد
بـزن به سلامتــی ِ
بوســـــــــــــــــه هایی که در خــواب و رویـــاهـایت جــا مــاند
بـزن به سلامتــی ِ
قصــر ِ آرزوهـــایی که فـــرو ریخــت
و دختری که نفست بود قسمت تو نشد
بـزن به سلامتــی ِ
دفتــر خاطـــراتی که مــــــــدت هاست خــالی از نوشتــه هاست
بـزن به سلامتــی ِ
عشــــ ــــ ــــ ـــق که تنهــا خاطـــــــــره اش بــَر جــای مـاند
بـزن به سلامتــی ِ
دوســت داشتــن
که به افســــانه ها پیـــوست
بـزن به سلامتــی ِ
نیــــــــــــــــــازهایی که زیـن پـس سرکــــــــوب خواهــد شـد
بـزن به سلامتــی ِ
"مــن ی " که مجبــــور به دل کنــــــــــــدن شــد
اینکـــــــــــ...
آرام بــاش دلکــــــم
اشکــــــــــــ هایت را پـــاک کـن
لبخنــــدت را پُـر رنگــــ تــَر کـن
و ایـن بـار پیـک آخــر را بالاتـر ببـــر
حـال بـزن به سلامتــی ِ
من و تنهـایی که مــدت هـاست
به بـــودن با یکدیگــر خــــو گرفتــه ایم
بنـــوش دلکـــم بنـــوش
سَــر بکــــش ایـن جــــــــــــــــام را
مســـــت شـو
زندگی انگار
تمام صبرش را بخشیده است به من !
هر چه من صبوری میکنم او با بی صبریِ تمام
هول میزند
برای ضربه بعد.....!
کمی خستگی در کن , لعنتی ...
خیالت راحت ! ...
خستگیِ من
به این زودی ها دَر نمی شود ...
در آغوش گرفتن یا در آغوش رفتن نیست !
مرد که دَرد دارد پاهایش به کار می افتد . . .
قدم می زند و پا میگذارد بر همه چیز !
ترجیح میدهد به جز خودش با کسی حرف نزند . . .
مرد که غمگین است با خودش زمزمه می کند،ناگفته های انباشته شده در ذهن و دلش را !
ولی افسوس،پیاده روی ام را به حساب سرخوشی گذاشتند و . . .
با خود حرف زدنم را دیوانگی !
به راستی دَرد مـَـرد را کسی نمی فهمد . . .
حتی مـَـرد دیگری !
یک «تو»وسط زندگی ام گم شده است...
من پای بدی های خودم میمانم..........
من پای بدی های توام میمانم!!!
چه بی رحمانه دستانش دیگر سراغم نیامد.....
چه دلتنگ شبانه به حال خودم گریستم....
به حال این دل عاشق.....
چه بي انصاف
از من كه دلم را صاف و ساده فرش تنهايي تو كردم بريدي ،
به اين باور كه حجم خالي تنهائيت را مال من كردي شبم را ،
حس شعرم را ،
تو را ،
تنهائيت را ،
توي احساسم نشاندم ،
ناگهان ديدم نوشتي
(( خواب ميبيني ، خداحافظ
پسرک ساده
با جهاز اشک
بدرقه میکرد
ماشین عروسی
عشقش را...
همه ی ماه عسل ها که شیرین نیستند!!
خسته... تنها... به صندلی تکیه داده ام...
به دیواری پر از قاب های خالی نگاه میکنم...
صدای یکنواخت تیک تیک ساعت... ویرانگر سکوت مبهم اتاق...
در پی آرامش... آرامشی ابدی...
آیا این همان جهنم موعود است...؟
یا پیش درآمدی بر حضور دائمی در دوزخی جاودان...!
غروب آفتاب بشارت تاریکی سرد اتاق را میدهد...
و من هچنان خیره به دیوار...
منتظر...
تا لحظه پرواز...
تا دیار موعود...
تا هیچ....
با چشمان بسته به تو خیره شده ام...
به یاد ثانیه های بودن با تو...
و قرن های بدون تو...
انگشتان سبابه دو دستم را در هوا می چرخانم...
به نیت رسیدن به تو...
و به هم نزدیک می کنم...
نوک انگشتان به هم رسیدند...
اما...
ما نرسیدیم...
رفتی... و من سرگردان شدم در این بیابان...
به دور خویش میگردم... سردرگم...
اینجا پر است از سراب...
و هیچ رد پایی پیدا نمیکنم جز رد پای خودم...
كلاس اول دبستان شيفت بعد از ظهر بودم
باران تندى ميباريد....
يك چتر هفت رنگ دسته آبى سوت دار همان روزها خريده بودم.
وقتى به مدرسه رفتم
دلم ميخواست با همان چتر زيبايم زير باران بازى كنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمى تشخيص ميداد كه
كلاس درس واجب تر از بازى زير باران است
يادم نيست آن روز چه درسى داشتيم
اما دلم هنوز زير همان باران توى حياط مدرسه مانده...
بعد از آن روز شايد هزار بار ديگر باران باريده باشد
و من صد بار ديگر چتر نو خريده باشم
اما آن حال خوب هفت سالگى هرگز تكرار نخواهد شد!
اين اولين بدهكارى من به دلم بود كه در خاطرم مانده...
بعد از آن روز به اندازه ى تك تك ساعت هاى عمرم به دلم بدهكار ماندم...
به بهانه ى عقل و منطق از هزار و يك لذت چشم پوشيدم...
از ترس آنكه مبادا آنچه دلم ميخواهد پشيمانى به بار آورد
خيلى وقت ها سكوت اختيار كردم...
اما حالا بعضى شب ها فكر ميكنم
اگر قرار بر اين شود كه من آمدن صبح فردا را نبينم
چقدر پشيمانم از انجام ندادن كارهايى كه به بهانه ى منطق، حماقت ناميدمشان!
من خيلى به خودم بدهكارم...خيلى...
حالا ميدانم هر حال خوبى، سن مخصوص به خودش را دارد...
من يك عذرخواهى به "خودم" بدهكارم!
ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !
مـــن ،
همیــن جا ،
کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام !!
میدانم !
دیگر برای من نیستی !
اما ....
دلی که تنگ باشد این حرفها را نمیفهمد..
بــــه ســلـــــآمـــتے اون پــــــــــــسرے کــه:
بــه عشقش دســـت نــــزد گـــفت:
شــــآید مــآل هــــــــم نــباشـــیمـ
نمـــــــــــــخوآمـ دستـــ خــورده بـــآشـــــــے
خـــــــــــــــاطره هـــا را
بدون اشک مرور کردن...